تبليغاتX
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
همیشه حرف هایی هست که نمیشه گفت.حتی نمیشه نوشت.

واقعیت خیلی ساده تر از اونه که به زبون بیاد.خیلی ساده تر از اون که من وتو فکر می کنیم.شاید به خاطر همین سادگیه که خیلی راحت رنگ میگیره.رنگی که من وتو بهش میدیم.اون رنگی که خودمون دوست داریم یا رنگی که می خوایم به نظر بیاد.همیشه این کار رو می کنیم و خودمون زودتر از همه محو جلوه ای می شیم که خودمون ساختیم.نه واقعیتی که هست.

شاید هم ترجیح می دیم به روی خودمون نیاریم و خودمون رو هم گول بزنیم.اونقدر غافل می شیم که نمی بینیم واقعیت خیلی وقته رنگ صوریش رو پس زده و داره با چشمای درشتش نگاهمون میکنه.بذار در گوشت بگم "این یعنی ما داریم خودمون رو رنگ میکنیم"نقاشی کردن همیشه و همه جا هم قشنگ نیست.

نمی دونم مگه همون واقعیت ساده و قشنگ چه ایرادی داره که من وتو باهاش سر ناسازگاری داریم؟که قبولش داریم اما....اما سخت بهش اعتراف می کنیم.شاید اولش کمی تلخ باشه( که نیست)و کمی گرون قیمت ولی برای هر چیز بهایی باید پرداخت.بهایی برای شیرین شدن وشیرین ماندن.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 شهریور1388 توسط یاسمین

تسبیح تربت کربلا را برداشتم تا بعد از مدتها نذرم را ادا کنم.این که چه شد و چه بر من گذشت نمیدانم.نگاهم به دانه های تسبیح که وسط اتاق پخش شده خیره مانده....

"روزگار عجیبی شده.هر روز یک رنگ،هر لحظه یک بازی.انگار همه ی توانش را به کار گرفته تا عجیب ترین زندگی را برایم رقم بزند.اینقدر بازی های رنگارنگش را با سرعت سرسام آوری روی سرم آوار کرده که فرصت بهت زده شدن هم ندارم.دیگر حتی اشکی هم صورتم را خیس نمیکند.انگار راست میگفت حافظ:

تو عمر خواه وصبوری که چرخ شعبده باز                 هزار بازی از این طرفه تر بر انگیزد

از روزی که عهد کردم نشکنم،از روزی که خواستم محکم باشم و با هر بادی نلرزم،طوفان لحظه ای آرام نمیگیرد.ولی من،پنجه در پنجه ی روزگار انداخته ام،چشم در چشم! نه میشکنم و نه میگذرم.این بار برنده ی این بازی منم.

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار                 که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند"

.....یکی یکی دانه های تسبیح را از روی گل های قالی جمع میکنم تا دوباره به نخ بکشم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 تیر1388 توسط یاسمین
کم کم داشتم باور میکردم پچ پچ دیوونه های شبگردی که از کنارم رد می شدند.داشتم باور میکردم جز صدای کلاغها صدای دیگه ای به گوش نمیرسه.شاید کر شده بودم یا کور....نمیدونم.

فقط یه تلنگر!

فقط یه شکوفه اون طرف دیوار دلم!

نه!من هنوز رنگ دریا وبوی شب بوها یادمه.من هنوز می دونم غم آسمون چیه وقتی بارون می باره.من هنوز توی کویر گم نشدم.

من هنوز وقتی توی کوچه پس کوچه های دلم قدم میزنم بوی کاهگل نم خورده از بارون وقت سحر رو حس میکنم.

من هنوزموقع چیدن گل سرخ وقتی خار تو دستم میره اشکم در میاد.

من هنوز دل به سرما نسپردم.آره،جاده برفی شده،زمستون بیداد میکنه ولی گرمی آفتاب وسوزندگی آتیش یادم هست.

تو کی یادت رفت؟کجا دلت رو جا گذاشتی؟

پ ن:برگی از دلنوشته هام با دخل وتصرف!!!!!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 فروردین1388 توسط یاسمین
همان گونه که بچه ها با چشم های گریان،اسباب بازی های شکسته ی خود را برای تعمیر وباز سازی نزد ما می آورند،

من نیز رویاهای شکسته ام را پیش خدا بردم چرا که او دوست من بود،

اما به جای این که او را با صلح و آرامش تنها گذارم تا کارش را انجام دهد،در اطراف او پرسه زدم و کوشیدم با راه و روش خودم او را کمک کنم.

سرانجام کوشیدم آنها را پس بگیرم وگریان گفتم:چطور می توانی تا این حد آهسته پیش بروی؟

او گفت:" فرزندم!چه کار می توانم بکنم،تو هرگز اجازه نمی دهی که کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش برود "

لورتا برنز

پی نوشت:

این شاید معنی درست همون توکل باشه که خیلی هامون هنوز اون رو یاد نگرفتیم.این چند وقت اینقدر اتفاق های جالب افتاده که نمیدونم از کجا و از کدومش بنویسم.فعلا اینو داشته باشین تا بعد.بر میگردم حتما


نوشته شده در تاريخ شنبه 10 اسفند1387 توسط یاسمین
برگشتی.بعد از یه سال.یادت رفته بعضی رفتن ها برگشتن نداره.خودت گفته بودی نه؟.انگار نتونستی با خودت کنار بیای.برات قابل هضم نبود که ما اینقدر راحت با قضیه کنار اومدیم.

شروع کردی به توهین.گفتم یادم نمیاد اما...شاید تو راست میگی بی چشم و رو شدم.معذرت خواستی.اما دیدی من مثل سابق نیستم.فکر کردی با یه معذرت همه چیز یادم میره؟نه.من خیلی وقته همه چیز یادم رفته.اما با تو.دوباره جوش آوردی شرو ع کردی به توهین.

حوصله نداشتم.کارای مراسم مونده بود و تو هم اس ام اس پشت اس ام اس.گفتم واسه چی بعد این همه وقت اس دادی؟فحشات ونفرینات ته دلت مونده بود؟بگو من پوستم کلفت شده.میشنوم بگو تا راحت شی.گفتی به خدا من همون آدمم عوض نشدم یادت رفته؟ نفهمیدی که من از همون آدم فراریم.دوباره مهربون شدی.

من دم به تله ندادم.باز جوش آوردی من و دوستام رو زیر سوال بردی.ودم از خدا وحق الناس زدی.هر جا هم کم میاوردی چند تا دروغ تحویلم میدادی.

به اندازه کافی از کارام عقب مونده بودم حالیت کردم وقت ندارم و گفتم زنگ میزنم.شب ساعت ۱۲ هنوز یه عالمه کار مونده بود .گوشی رو خاموش کردم.هنوزم خاموشه.بچه ها نگران شدند.زنگ زدند خونه.

بیشتر از این نمی تونم خاموش نگهش دارم هزار تا کار وزندگی دارم.نمی دونم چرا نمی خوای بفهمی دوران دانشجویی تموم شد.ما همه فراموش کردیم همه ی بدی هات رو.هر چند تو منو مقصر میدونی. ولی نه دست پیش گرفتی پس نیفتی.

 باور کن من هنوز یادم نرفته همه خوبی هایی که در حقم کردی نیازی نیست یادم بیاری.الهی خوشبخت بشی.نتونستم جبران کنم اما حتم دارم بدی هم نکردم.توقع داری هر چی توهین کنی هیچی نگم،دوروغات رو تحویلم بدی آخر سر هم من بگم ببخشید ترم آخر کل کلاس رو به گند کشیدم؟؟.یادت رفته کی جشن فارق التحصیلی رو بهم زد؟؟؟(هر چند که ما ۱۰نفره جشن بزرگی گرفتیم)کی عین کوچولو ها رو بر میگردوند؟؟؟؟

بخوام بیشتر بگم میشه مثنوی هفتاد من .فقط به حرمت خوبی هات زنگ میزنم اما میدونم آخرش چیه.حوصله حرف زدن ندارم.اما گوش میدم مثل اونوقتا.شاید اگه حرفاتو بگی(منظورم فحشاته)راحت بشی.من زیاد تمایلی ندارم که مسئله حل بشه.برام فرقی نمی کنه.این بازی رو خودت واستادت بهم ریختین.نه من مقصرم ونه اون سه نفر.الانم نمیدونم باز واسه چی برگشتی و گیر دادی.خدا بخیر کنه.فقط این وسط نمی دونم باور کنم میخوای حق الناس گردنت نباشه ؟پس چرا واسه اون سه تا اس ام اس نمیدی؟هااااااااااااااااااااااااااا یادم نبود تو فکر میکنی من رهبر گروهم.آخ که اگه اونا بفهمن ....

پی نوشت:

هر کس بتونه توی همین چند جمله ای که از حرفاش نوشتم پارادوکس پیدا کنه به قید قرعه ازطرف دالتونها(بچه های شرکت نفت)هدیه ای به قید قرعه و به رسم یادبود بهش تعلق میگیره!


نوشته شده در تاريخ جمعه 4 بهمن1387 توسط یاسمین
بعضی وقت ها یه مراسم هایی تو دل آدم ها برگذار میشه.بعضی وقت ها لازمه بعضی ها رو از دلت اخراج کنی.یعنی یه مداد قرمز برداری و رو اسمشون خط بکشی.اما خب،بعضی ها به همین سادگی نمی روند!اونا رو باید کله پا کرد.یعنی اول باید یه دادگاه رسمی تشکیل بدی وحکم تبعیدش رو بگیری.بعدش هم جل و پلاسشو بندازی بیرون و بهش بگی به سلامت.می تونی یه خونه تکونی حسابی هم تو دلت راه بندازی که اثری هم ازش نمونه.اما بعضی ها کارشون از این حرفا گذشته....یعنی دیگه مردن واسه ات.اونجاست که دیگه باید یه مراسم ختم واسه اش بگیری و بگی الفاتحه!هر چند بعضی ها همون دم خاکسپاری شروع میکنن به نفس کشیدن و بر میگردن....اما بعضی ها اینقدر حالشون وخیمه که در آن می روند به سرای باقی وجز خاکسپاری کاری از دستت بر نمیاد.هی...چه میشه کرد.همه بالاخره یه روزی.....نه!نه اینجا دیگه همه رفتنی نیستن.اینجا واسه خیلی ها جا هست که همیشه کنارت همراهت و هم دلت باشن.کاش قبرستون دلمون همیشه خلوت خلوت باشه و جز اموات قلبهای دوستامون نباشیم.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 دی1387 توسط یاسمین
دیر شد.زودتر از اونکه فکرشو میکردم.پست قبلی شد نوشدارو  پس از مرگ سهراب.تلخیش وجودمو گرفته.شده بود واسم آیینه دق.حذفش کردم.کاش میشد لحظه های بد زندگی رو هم به همین راحتی حذف کرد.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی1387 توسط یاسمین
همیشه فکر می کردم ضرب المثل ها کهنه نمیشن.چون از بچگی بارها شنیده بودم:از قدیم گفتن.....اونجوری که اونا با آب و تاب میگفتن، قدیم یعنی اوووووووووووووووه  خیلی پیش ها.بچه تو نمی فهمی کی.بعد ها با خودم میگفتم:اینایی که قدیما این چیزا رو میگفتن چقدر می فهمیدن که حرفشون تا حالا موندگار شده و مثل نقل و نبات تو دهن مردمه.

اما حالا شک دارم.ولی نمی دونم به آدمای این دوره شک کنم یا به فهم ودرک مردم قدیم؟؟؟همیشه فکر میکردم "از محبت خارها گل میشود".....خب اون وقتا بله گلستون هم میشد.حالا چی؟

کافیه یکی بهت بدی کنه تو ندید بگیری و خوبی کنی.اونوقته که طرف میگه: "ببین هر چی بیشتر شبیه زهر مار میشم بیشتر تحویلم می گیرن"یا یکم آرومتر ته ته دلش میگه "حالا که نازم خریدار داره بذار ناز کنم"!!!!!!!!!یا بدتر از اون "وظیفه اش بود، کاری نکرده،بیشتر از اینا توقع داشتم"انگار که از همه ی مردم طلب کاریم.

چرا فکر میکنیم..............؟اصلا مگه ما این روزا فکر هم میکنیم؟

چرا اینقدر دلامون سرد ویخی شده؟؟؟؟شایدم ضرب المثل هامون قدیمی شده.آخه میدونی که دوره و زمونه عوض شده وگرنه ما که اخلاقمون کلی بهتر شده.آره ما پیشرفته!!!!! شدیم .


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی1387 توسط یاسمین
این روزا حس خوبی دارم انگار که از قفس آزاد شدم.قول داده بودم تا رها!!!! شدم برم سراغ کتابام دو ماهی وقت دارم.اما حالا.....دلم میخواد بخونما ولی...یکی منو بزنه بنشونه پای کتابام!

این روزا خصوصا بعد شب یلدا یاد روزای قشنگ سالای قبل ولم نمی کنه!یادته اون شبی که برق رفت و ما ۴تا کیک تولد به دست تو تاریکی وسط راهروی شلوغ دانشگاه می دویدیم تا اون پسره ی سمج رو که حالا دشمن خونیت بود قال بذاریم؟یادته وقتی رسیدیم جلو خوابگاه نفسمون بالا نمی اومد؟چقدر خندیدیم به اون برق رفتن به موقع و دویدن و جا خالی دادن تو شلوغی اونم با کیک تولدی که دست به دست میشد!!!

سوسنم یادت میاد اون روزی رو که با یه خروار میوه رفتیم کافی نت!یادته لیموشیرین ها پخش شد وسط کافی نت و وقتی خواستی جمعشون کنی دسته مبل رو هم از جا کندی!یادم نمیره همه اونجا غش کردن از خنده حتی مدیر نت!

یادته اون شبی که تو محوطه دانشگاه گشت میزدیم؟همون شبی که تا رسیدیم به راهرو و همزمان با ما یه چند تا پسر در جهت خلاف ما رسیدن به در!یادته برق همون موقع رفت!چقدر هول شدیم وکشیدیم کنار یادته تو، سوسن وگلناز رو کله پا کردی خودتم اون ور تر رو نیمکت کله پا شدی؟اون وسط فقط من سالم رسیدم اونور!یادم نمیره چقدر فحش خودم ازتون وچقدر خندیدم!

یادش بخیر اون شبای خوابگاه که کل خوابگاه رو به آتیش میکشیدیم!یادش بخیر اون روزایی که سرپرست خوابگاه رو عاصی کرده بودیم.یادته؟بهمون میگفتن دالتونای شرور!چه روزایی بود..

اگه بخوام تک تکشون رو بگم یه کتاب میشه همون کتابی که گلناز قول داده یه روزی بنویستش!

الان هر کدوم یه جای این کشوریم دور از هم!اما داریم سعی میکنیم فاصله ها رو جا بذاریم.کاش دوباره بتونیم دور هم جمع بشیم هر چند که سعیده الان متاهله ولی.....کاش بتونیم دوباره....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 دی1387 توسط یاسمین
تا حالا شده عاشق یه سنگ بشی؟

یا نه عاشق یکی بشی بعد فکر کنی اگه عاشق یه سنگ شده بودی بهتر بود؟

یا اصلا شده وانمود کنی مثل سنگی ولی یواشکی عاشق باشی؟

این روزا سوالای عجیبی برام پیش میاد!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 آذر1387 توسط یاسمین
Blog Skin